try another color:
60% 70% 80% 90% تغییر اندازه فونت متن:

بيا با پيامبر قدم بزنيم ادامه مطلب     ایستگاه اول - مهر 1391 ادامه مطلب     دريايي که دريا آفريد! ادامه مطلب     او که ذکرش الحمدالله بود ادامه مطلب     شهداي دانشگاه اصفهان ادامه مطلب     آن فاجعه که از سر گذشت ادامه مطلب     آشنايي با برخي فعاليت¬هاي فرهنگي دانشجويان اصفهان ادامه مطلب     عاشقي و ازدواج در دوران دانشجويي ادامه مطلب     رويان، پژوهشکده¬اي براي درمان ناباوري! ادامه مطلب     معرفي دانشگاه¬هاي استان اصفهان ادامه مطلب     بيانات رهبر معظم انقلاب درباره اصفهان ادامه مطلب     سفر قندهار به اصفهان! ادامه مطلب     کتاب و کاربردهاي دل‌پذير آن ادامه مطلب     کار و مقام استاد در نظام قديمِ قديمِ قديمِ آموزشي ادامه مطلب     دلم آروم نمي¬گيره! ادامه مطلب     تجليل استاد ادامه مطلب     دانشجوي خط امامي ديروز و استاد انقلابي امروز ادامه مطلب     آداب المتعلمين، رسمي کهن ميان شاگرد و استاد ادامه مطلب     استاد جان! هم اکنون محتاج ياري سبزتان هستم! ادامه مطلب     فوت کوزه گري را از که بياموزيم؟ ادامه مطلب     استاد ايده آل از نگاه رهبر انقلاب ادامه مطلب     تقويم پرسمان ادامه مطلب     ايستگاه يازدهم رئيس¬جمهوري ادامه مطلب     اخبار دانشجويي ادامه مطلب     يکي گفت، يکي نگفت ادامه مطلب     شرح اسم، کار شجاعانه¬اي بود ادامه مطلب     فاطمه پس از فاطمه ادامه مطلب     پنجمين خورشيد امامت ادامه مطلب     فهرست ادامه مطلب     آمدن مرگ را سبب آرامش ما کن ادامه مطلب     سخنان امام خمينی (ره) درباره شهيد مطهری ادامه مطلب     پيمودن فاصله لغو تا تفريح ادامه مطلب     پيمودن فاصله لغو تا تفريح ادامه مطلب     تقويم تاريخ ادامه مطلب     هرگز از خدا غافل نشويد ادامه مطلب     تفريحات دانشجويي و هشت ساعت سوم ادامه مطلب     بازي کنيم! گناه نکنيم ادامه مطلب     گام به گام تا اوقات فراغت کارآمد ادامه مطلب     کافه کراسه با طعم خوش کتاب ادامه مطلب     بهترين کار، تفريح است! ادامه مطلب     آن قدر سرگرم بوديم! ادامه مطلب     سرنوشت¬نامه شهداي هسته¬اي ايران ادامه مطلب     لرزه بر اندام بدخواهان و اين شمشير ايراني ادامه مطلب     مدارهاي آسمان، زير پاي ماهواره¬هاي ايراني ادامه مطلب     پرواز علم ايراني بر بي¬کران آسمان آبي ادامه مطلب     پرواز علم ايراني بر بي¬کران آسمان آبي ادامه مطلب     بکشيد ما را... ادامه مطلب     اگر دانش در ثريا باشد... ادامه مطلب     انقلاب به منزله پيشرفت ادامه مطلب     در خدمت و خيانت تحريم¬هاي «فلج¬کننده» ادامه مطلب     ده‏ها نفر مثل او در ميان ما هستند ادامه مطلب     چگونه مقالة خود را در نشريه‌اي ايراني بچاپيم؟ ادامه مطلب     يکي گفت يکي نگفت ادامه مطلب     دست‏هاي شما زخمي شده ادامه مطلب     سال نو، حال نو ادامه مطلب     فهرست ادامه مطلب     چه بسيار رحمتت، به گنهکاران رسيده است ادامه مطلب     از من يک متر فاصله بگيريد ادامه مطلب     اينفوگرافي شود، اين جا چراغي روشن است، معرفي چهار مرکز پژوهشي علم ديني در کشور ادامه مطلب     «علم ديني» يا پشتوانه فکري جمهوري اسلامي ايران ادامه مطلب     دانشمندان ايراني و اندازه‏ گيري دور زمين ادامه مطلب     فروش کتاب مهندس مسلمان ايراني در جهان ادامه مطلب     از کتاب و حکمت تا علم ديني ادامه مطلب     عالمي ديگر ببايد ساخت، وز نو دانشي! ادامه مطلب     عالمي ديگر ببايد ساخت، وز نو دانشي! ادامه مطلب     دانايي، غايت انسان ادامه مطلب     از همين حالا شغل نوه¬تان را انتخاب کنيد! ادامه مطلب     براي پول¬دار شدن، خيال¬پردازي نکنيد ادامه مطلب     دنيا در اختيار چه کساني است؟ ادامه مطلب     سرمايه جاوداني آميخته با سرمايه دانشجويي ادامه مطلب     کار است که مرد را مي¬سازد تاثيرات فردي و اجتماعي کار ادامه مطلب     بايدها و نبايدهاي کار دانشجويي از نگاه دين ادامه مطلب     کار کردن در يک کوره داغ! گپ و گفتي صميمي با کارآفرين جوان، محمدعلي حسين¬زاده ادامه مطلب     پول در بيار، ثواب ببر! کارآفريني و اقتصاد در اسلام ادامه مطلب     امسال بخور نون و تره! اقتصاد مقاومتي به شيوه دانشجويي ادامه مطلب     تقويم پرسمان ادامه مطلب     يکي گفت، يکي نگفت ادامه مطلب     پيامبري که زن بود ادامه مطلب     برکات يک مزار ادامه مطلب     فهرست ادامه مطلب     پوزشي از روي پشيماني... ادامه مطلب     جلد ادامه مطلب     سي روز که قلب جهان در ايران مي¬تپيد ادامه مطلب     تقويم دانشجويي ادامه مطلب     تقويم ژانویه و فوریه 2013 ميلادي ادامه مطلب     تقويم ربیع الاول و ربیع الثانی 1434 قمري ادامه مطلب     تقويم بهمن ماه 1391 شمسي ادامه مطلب     آزمون¬هاي هدفمند شده، داوطلبان کنکوري شده! ادامه مطلب     فوق فوقش، يه فوقي مي¬گيريم ديگه! ادامه مطلب     زندگي احمد احمد ادامه مطلب     مپندار اين‌ شعله‌ افسرده‌ گردد... ادامه مطلب     انقلاب اسلامي، قلب دانشجويان جهان را فتح مي¬کند ادامه مطلب     حکايت ما و اين شام پر آشوب ادامه مطلب     شما چطور ابوخميني هستيد؟ ادامه مطلب     انقلاب در انبارگرداني بزرگ فرهنگي ادامه مطلب     از جنگ 22 روزه غزه تا عمليات آزادسازي قدس ادامه مطلب     زلزله سياسي در اردوگاه شرق و غرب مروري بر تاثير انقلاب اسلامي بر سياست بين الملل ادامه مطلب     حالا چي بپوشم؟ ادامه مطلب     رنگ تقوا، بهترين رنگ¬ها ادامه مطلب     از سبک زندگي تا سبک گنگنمي ادامه مطلب     

نوروز در جبهه‌‏ها چه خبر بود؟

خاطرات حميد داوود آبادي، يکي از رزمندگان سال‌هاي جنگ تحميلي که امروز در عرصه ادبيات و هنر دستي دارد، درباره فضاي حاکم بر روزهاي سال نو در جبهه و حال و هواي رزمندگان در آغاز سال نو خواندني است؛ «نامه‌هايي که به مناسبت دهه فجر و نوروز از پشت جبهه برايمان مي‌آوردند، از خاطرات فراموش نشدني و جالب بودند. هر وقت مسئول تدارکات براي گرفتن نامه‌هاي خانواده‌ها به بنياد شهيد شهر مي‌رفت، تعدادي از آن نامه‏ها را هم با خود مي‌آورد. بچه‌ها بيش از اين که منتظر آمدن نامه از خانواده‌هايشان باشند، براي برنامه‌هاي مردمي انتظار مي‌کشيدند که به «نامه‌هاي امت حزب الله» معروف بودند و غالباً بچه‌ها اين نامه‌ها را براي هم مي‌خواندند. گاهي هم اتفاقي فرستنده نامه هم‌محلي يکي از بچه‌ها بود که در آن صورت، او جواب نامه را مي‌نوشت. تا چند روز پس از آمدن نامه‌هاي امت حزب الله، سرمان گرم پاسخ دادن به آنها بود.
در اين ميان، محمود معظمي نژاد، گوي سبقت را از بقيه مي‌ربود. او هميشه در جيبش چند تايي از آن نامه‌ها داشت و به بچه‌ها مي‌گفت براي کسي که او جواب نامه‌اش را داده، آنها هم نامه بنويسند. بيشتر نامه‌ها از دانش‌آموزاني بود که با قلم شيرين خود، پيامشان را براي رزمنده‌ها مي‏نوشتند.
يکي از آن نامه‌ها که جذابيت خاصي داشت، از يک دختر نوجوان مسيحي بود که به مناسبت عيد نوروز کارت‌پستالي فرستاده بود که حضرت مسيح را بر صليب نشان مي‏داد و در پشت آن، نامه‌اي به اين مضمون نوشته بود: «من به عنوان يک هموطن مسيحي، فرارسيدن سال نو را به تمام شما رزمندگان که در جبهه‌ها از ميهن ما دفاع مي‏کنيد، تبريک عرض مي‌کنم».
اصلاً احتياج نبود به تقويم نگاه کنيم. نسيم خوشي که در کانال‌ها و شيارها مي‌وزيد، حکايت از بهار داشت. پرنده‌هاي خوشخواني که روي تخته سنگ‌ها و ميان سبزه‌هاي نورَس مي‏پريدند و آواز سر مي‌دادند، خبر از نو شدن سال مي‌دادند. خيلي قشنگ بود! ناخواسته سر و صداي خمپاره و تيراندازي هم کم شده بود. انگار عراقي‌ها هم به سال نوي شمسي اعتقاد داشتند!
رسم خانه‌تکاني يکي از برنامه‌هاي جالب سال نو بود که من يکي در تهران هم که بودم، همواره از آن مي‌گريختم و هر چه مادرم مي‌گفت به او کمک کنم و فرش و پرده‌ها و... را بشويم، به بهانه‌اي از خانه بيرون مي‌زدم. هميشه احساس کودکانه ام اين بود که پدر و مادرم صاحب خانه هستند و من اولادشان؛ پس وظيفه خانه‌تکاني با آنهاست.
از عيد هم که فقط آجيل خوردن و خود را با شيريني خفه کردن و بازي با بچه‌هاي فاميل را بلد بودم و دست آخر هم عيدي گرفتن که از همه شيرين تر بود. براي گرفتن عيدي بود که هنوز نرفته به خانه فاميل، به پدرمان مي‌گفتيم که زود بلند شود برويم؛ ولي جبهه ديگر اين حرف‏ها را نداشت و با وجودي که سن و سالي نداشتيم، خودمان شده بوديم صاحب خانه.
گودالي کوچک در سينه سخت کوره‏هاي سنگي کنده بوديم و اطراف آن را با گوني‌هاي پر از خاک، محصور کرديم و ورقه‌اي فلزي را سقف آن کرديم و چند گوني و کمي خاک هم به جاي آسفالت بام روي ورقه فلزي ريختيم و يک لايه کلفت پلاستيک هم روي آن گذاشتيم.
بايد خانه تکاني مي‌کرديم. کسي هم دستور نمي‌داد و خودمان مي‌دانستيم. هر چند که در همه جبهه‌ها نظافت سنگر، حکم اجباري پيدا کرده بود، ولي خانه تکاني سال نو، فرق مي‌کرد و بهانه‌اي بود که شکل و شمايل سنگر را هم بفهمي نفهمي عوض کنيم.
اگر جا داشت، کف سنگر را بيشتر گود مي‏کرديم؛ تا کمرمان از خميده رفتن، درد نگيرد. در ديواره سنگي هم جايي به عنوان طاقچه مي‏کنديم و مهرها و جانمازها و قرآن‏ها از آن جا مي‏گذاشتيم. اين طوري ديگر مجبور نبوديم موقع خوابيدن، مثل ماهي کنسرو، به همديگر بچسبيم.
پتوها را از کف نم گرفته سنگر بيرون مي‏برديم و در رودخانه آن سوي تپه مي‏شستيم. آب گرم رودخانه، تنمان را هم صفا مي‏داد. از صبح تا غروب، کسي داخل سنگر نمي شد؛ فقط يک نفر آن را جارو مي‏کرد و منتظر مي‏مانديم تا نم آن خشک شود.
پر کردن سوراخ موش‏ها هم وظيفه اي مهم بود؛ نه گچ داشتيم و نه سيمان و مجبور بوديم يک تکه سنگ با لبه‏هاي تيز را در دهانه لانه شان فرو کنيم؛ ولي انها هم بي کار نمي‌نشستند؛ پاتک مي‏زدند و در کمتر از يکي دو روز، از جايي ديگر که اصلاً احتمالش را نمي داديم، کانال مي‏زدند و راه باز مي‏کردند. اين جور مواقع، کار و کاسبي تله موش‏هاي چوبي کوچک که جزء واجبات هر سنگر بود، سکه مي‏شد.
يک گوشه از اتاق بزرگ تدارکات در شهر گيلان غرب، پر بود از اين تله موش‌ها. بعضي‌ها آکبند بودند و بعضي‌ها قسمتي از بدن موش‌ها به ديواره شان مانده بود! همه آنها بو مي‌دادند؛ ولي هر چه که بودند، دست کمي از عراقي‌ها نداشتند و دشمن محسوب مي‌شدند.
کاسه و بشقاب‌ها از دستشان امان نداشت. اگر تنبلي مي‌کردي و ظرف غذا را نمي‌شستي، نيمه‌هاي شب با صداهاي شلپ شلوپ بيدار مي‌شدي و مي‌ديدي موش‌ها با زبان خود کاسه‌ها را برق انداخته‌اند! پاتک زدنشان هم دست کمي از عراقي‌ها نداشت. گاهي نصف شب فريادت به هوا مي‌رفت و يکي‌شان انگشت پايت را گاز مي‏گرفت و و ديگري دستت را، و ديگري هم مي‏پريد روي صورتت.
سنگر که تميز مي‌شد، حال و هواي ديگري داشت؛ فقط شانس آورديم که پنجره‏هاي 40 در 30 سانتي‌متري، هيچ شيشه‌اي نداشتند که مجبور باشي به دستور مادرت، آنها را برق بيندازي! يک تکه گوني زمخت، بهتر از هزار شيشه، نقش بازي مي‏کرد؛ فقط کافي بود آن را بالا بزني؛ تا کلي نسيم به داخل سنگر هجوم بياورد و وجودت را صفا بدهد.
شب چهارشنبه سوري، کلي تير و آر.پي.جي طرف عراقي‏ها زديم. بيچاره‏ها هول برشان داشت که نکند ما قصد حمله داريم. پتويي سياه روي سرم انداختم و در حالي که با قاشق به پشت کاسه مي‏زدم، جلوي سنگر بچه‏ها رفتم؛ تا مثلاً سنت «قاشق‌زني» را هم احيا کرده باشم. از شانس بدم، برادر نوروزي – مسئول محور – در سنگر بچه‏ها بود. پتو را که زد کنار، کلي کنف شدم. بچه‏ها هم از خدا خواسته، زدند زير خنده. حسين که يک مشت فشنگ ريخته بود توي کاسه‌ام، پريد و کاسه را از دستم قاپيد و در رفت.
شنبه شب، يکم فروردين 1361، بر خلاف دوران کودکي، حال و حوصله سال تحويل را نداشتم؛ رفتم و گوشه سنگر خوابيدم. يکي از بچه‏ها کتري بزرگي را که صبح، با کلي زحمت، با خاک و گوني شسته بود، تا شايد کمي از سياهي آن کم شود، روي «چراغ والور» گذاشت. بوي تند نفت آن و شعله زردش، حال همه را گرفته بود؛ ولي چه مي‏شد کرد؟
در عالم خواب، خود را داخل سنگر ديدم؛ درست در لحظه تحويل سال. خواب بودم يا بيدار، نمي‌دانم؛ فقط يادم هست که يک باره ديدم کف پايم شعله ور شده و مي‏سوزد. سريع از خواب پريدم؛ غلام بود؛ از بچه‏هاي تبريز. سر شب به من تذکر داده بود که اگر موقع تحويل سال بخوابم، ناجور بيدارم خواهد کرد؛ ولي باور نمي‌کردم اين جوري! فندک نفتي را زير جورابم گرفته بود و در نتيجه، جورابي که کلي به آن دل بسته بودم - که تا آخر دوره سه ماهه مأموريت با خود داشته باشم - آتش گرفت و پاي بنده هم بعله!
بدتر از من، بلايي بود که سر رضا آوردند؛ او ديگر جوراب پايش نبود؛ يک تکه خرج اشتعالي توپ لاي انگشتان پايش گذاشتند و با يک کبريت، کاري کردند که طفلکي کم مانده بود با سرعت صد کيلومتر در ساعت، به جاي تانکر آب، برود طرف عراقي‏ها.
با همه اينها، کسي اخم نکرد و همه مي‌خنديدند. از خنده بچه‏ها، خنده‌ام گرفت. حق داشتند. بايد برمي‌خواستم تا پس از خواندن دعاي تحويل سال، چند آيه قرآن بخوانيم؛ سپس روي يکديگر را ببوسيم و رسيدن سال نو را تبريک بگوييم. اينها که سنت بدي نبود.
صبح روز بعد، هوا طراوت خاصي داشت. انگار يک شبه همه گياهان سبز شده بودند. تپه‏ها پر شده بود از پروانه‏هاي بازي‌گوشي که بي توجه به جنگ و اين حرف‏ها، ميان گل‏هاي سفيد تازه شکفته، چرخ مي‏خوردند و دنبال هم مي‏پريدند. عطر شبنم سبزه‏هاي خيس خورده و بوي تند باروت نم کشيده که از خمپاره تازه منفجر شده بلند بود، شامه را پر مي‏کرد. عيدديدني و رفتن به سنگر بچه‌ها و عطر زدن به لباس هاي شسته که زير پتوي کف سنگر اتو خورده بودند، اينها حکايت از نخستين روز سال نو داشت. داخل هر سنگر، عکس شاد و خنداني از امام به ديوار بود.
ديده بوسي، صلوات، ذکر حديث و تلاوت قرآن و سرانجام بسته‌هاي کوچکي که تدارکات فرستاده بود، فضاي جبهه را عيدي مي‌کرد. نامه بچه‌هاي کوچک از کيلومترها آن طرف‌تر و از شهرهاي مختلف آمده بود و کودکان و نوجوانان خوش سليقه، کارت‏هاي تبريک نقاشي شده، مقداري شکلات و آجيل، يک خودکار، يک دفترچه سفيد و نامه‌اي در اين بسته‌ها گذاشته بودند و براي ما فرستاده بودند.
يکي از اين بسته‏ها به من رسيد. با شور و شوق فراوان، کيسه را باز کردم. در صفحه نخست دفترچه نوشته بود: «سلام اي برادر عزيز رزمنده که با رشادت و از خودگذشتگي خود، ميهن عزيز ما را از چنگال شيطان‏هاي خون‌خوار جهاني، مانند صدام در آورده ايد و با صداميان مبارزه و ستيز مي‏کنيد.
اين جانب جواد مهرعليان، خواستار پيروزي و سلامت تو و ديگر رزمندگان مي‏باشم و پيام من براي شما عزيزان و دلاوران اين کشور و ملت، اين است که با رشادت هر چه بيشتر با صداميان بجنگيد و آنان را از خاک ميهن ما بيرون کنيد و ايمان خود را ازدست ندهيد.
باشد که ما نيز بتوانيم در پشت جبهه و در مدارس، با ابرقدرت‏ها و شياطين آنها بجنگيم.
خواهشمندم اگر پيامي براي ما داريد، به اين نشاني بفرستيد: اصفهان، خيابان آتشگان، مدرسه حسين محمدي، ناحيه 1، کلاس سوم. متشکرم».1

پي نوشت:
1. ر.ک: حميد داوود آبادي، از معراج برگشتگان.