وقتي بغض اسرا ميشکست!
يکي از مهمترين مناسبتها براي اسراي دوران دفاع مقدس در اردوگاههاي اسارت دشمن، آغاز فصل بهار و عيد نوروز بود. نوروز که ميآمد، اسراي ايراني را به ياد جمع گرم و صميمي و شور حال کشور، براي استقبال از اين عيد باستاني ميانداخت؛ به ياد کودکي، کفش و لباس نو، ماهي قرمز و تنگ بلور، هفت سين و صندوقچه چوبي مادربزرگ که عيدي ميداد؛ به ياد بوسههاي گرم مادر و دستان پدر، ديد و بازديدها، لبخند فرزندان و چهره شاد همسر و وزش نسيم بهاري در کوچهها و محلههاي وطن ميانداخت. در اين ميان براي اسرايي که نخستين سال بود نوروز را دور از خانواده و وطن ميگذراندند، لحظه سنگين و سختي بود؛ چه برسد به اسرايي که از همان نخستين روزهاي جنگ تا پايان آن در اسارت بودند. دعاي لحظه سال تحويل هر سالشان، پيروزي و آزادي و بازگشت به ميهن بود و تمام دوران اسارت را با همين اميدها و نويدها سپري ميکردند. اين روحيه مقاوم و شکستناپذير آنها دشمني را که براي نفوذ به اعماق وجود آنها تلاش ميکرد، به عجز آورده بود. اسراي ايراني در طول هشت سال جنگ تحميلي عراق ضد ايران به خاطر آن که يأس و نااميدي آنها را محزون و افسرده نکند، براي استقبال از سال نو و عيد نوروز، به تکاپو ميافتادند؛ تا با کمترين و ناچيزترين امکاناتي که در دست داشتند، رنگ و بوي تازگي و نو شدن به فضاي اردوگاه بدهند. برگزاري مراسم ويژه ايام نوروز در اردوگاهها متفاوت بود؛ براي مثال در اردوگاه رمادي، عراقيها بسيار سختگيري ميکردند؛ اما در اردوگاههاي موصل، وضع بهتر بود و در اردوگاه تکريت، دو سال بعد از آتشبس، اسراي ايراني براي برگزاري مناسبتها به ويژه ايام عيد نوروز، آزادتر بودند.
آنان براي استقبال از نوروز، با نظافت کلي اردوگاه و آسايشگاهها کار را شروع ميکردند و با کاغذ و زرورق بستههاي سيگار، سر و ساماني به فضاي اردوگاه و آسايشگاهها ميدادند و روي کاغذها با خط خوش، سخنان و عبارتهايي که از ديرباز درباره اين فرهنگ غني و باستاني ايران شنيده بودند، مينوشتند و بر در و ديوارهاي تاريک و دلگير، ميچسباندند. در ميان اين نوشتهها عبارت «امّن يجيب» هم ديده ميشد. علي اکبر علي اکبري درباره ايام نوروزي که اين عبارت را نوشتند و بر ديوار اردوگاه «تکريت» چسباندند، گفت: «قبل از تحويل سال يکي از مسئولان عراقي وارد آسايشگاه شد و چشمش به اين آيه قرآني افتاد و بسيار برافروخته شد و شروع کرد به داد و بيداد و گفت: مگر ما به شما ظلم ميکنيم که شما اين آيه را نوشتهايد؟ ما به شما پتو، لباس و کفش ميدهيم؛ حالا ما ظالميم؟ در همين هنگام يکي از بچهها به خود جرأت داد و گفت: سيدي! اين آيه قرآن که بد نيست. عراقي بيشتر برافروخته شد و گفت: اگر شما ميخواهيد آيهاي از قرآن بنويسيد، دنبال آيهاي باشيد که در آن خير باشد؛ نه آيهاي که مايه شر و بدي است. او دستور داد آن نوشتهها پاک شوند و تعدادي از بچهها که در اين باره فعاليت داشتند، تنبيه شوند».
هفت سين اسرا در غربت
اسرا با وجود سختيها و شکنجهها و با تمام دلتنگيهايشان، لحظه تحويل سال، هر کس به چيزي فکر ميکرد؛ يکي عکس فرزندش را در دست گرفته بود و مدام بوسه ميزد و قربان صدقهاش ميرفت؛ يکي ياد دستان گرم و مهربان پدر و مادرش ميافتاد؛ جمعي شمعي روشن کرده بودند و به سوختن و آب شدن آرام آن مينگريستند و ديگري اين دوبيتي را زير لب زمزمه ميکرد: «مسلمانان دلم ياد وطن کرد - نميدانم وطن، کي ياد من کرد. نميدانم که زن بي يا که فرزند - خوشش باشه هر آن که ياد من کرد». ولي اين لحظات غم و اندوه، زياد دوامي نداشت و خيلي زود به خنده و شادي مبدل ميشد. هفت سين، ماهي شب عيد و شيريني و شربت، آن هم با طعم غربت، توسط اسراي ايراني در اردوهاگههاي دشمن به مقدار اندک و ناچيزي مهيا ميشد.
سفره هفت سين اسراي ايراني با سنگ، سکه، سيگار، سيم (کابل) و سمون (نوعي نان عراقي) آذين بندي ميشد. در ميان همه اينها، قرآن و پرچم سه رنگ ايران براي اسرا جذابيت ديگري داشت. بر بالاي اين سفره هفت سين، خانواده شهدا و اسرايي که مسنتر بودند، مينشستند؛ سال نو را تبريک ميگفتند و دعا ميکردند که سال بعد با پيروزي و نابودي صدام به ميهنشان باز گردند.
بعد از تحويل سال نو، آياتي از قرآن تلاوت ميشد؛ ديد و بازديد و روبوسي ميان بچهها موسوم بود و مانند اعضاي يک خانواده به يکديگر تبريک و شادباش ميگفتند و هر کسي درباره خاطرات شيريني که از سالهاي قبل در عيد نوروز داشت، براي ديگري تعريف ميکرد و با اين خاطرات خوش و خندهها، فضاي اردوگاه عوض ميشد.
مسعود پرويز حميدي، يکي از آزادگان سالهاي جنگ تحميلي درباره ماهي شب عيد سالهاي اسارت ميگويد: «يکي از برادران از سنگ، يک ماهي تراشيد و آن را درون ظرف آب انداخت و اسراي ديگر نيز از اين فکر استقبال کردند. در همين هنگام يکي از بچههابه سرعت به طرف حياط دويد و پس از چند لحظه با قورباغه کوچکي که در دست داشت، وارد آسايشگاه شد؛ قورباغه را در ظرف آب انداخت. حرکت قورباغه در ظرف آب، بچهها را به ياد ماهي قرمز شب عيد انداخت و آنها را به خنده آورد».
يکي ديگر از آزادگان براي تهيه شيريني و شربت عيد در دوران اسارت، ميگويد: «مقدار زيادي آب را با شکري که از تعاوني اردوگاه گرفته بودند، قاطي ميکردند و به عنوان شربت به يکديگر تعارف ميکردند. همچنين با تهيه شير خشک و چند عدد کاکائو از فروشگاه و جوشاندن و قاطي کردن آنها با آب و شکر، نوعي شيريني درست ميکردند. عدهاي ديگر که مهارت خاصي در حلببري داشتند، حلبهاي خالي روغن را به شکل سيني مستطيلي درست ميکردند؛ تا مايع شيريني را در آن بريزند و آماده برش شود؛ سپس با ظرافت خاصي کاکائوي سرد و سفت شده را به شکل لوزي ميبريدند و بين اسرا ميگرداندند.
عبدالامير افشين پور يکي از اسيراني است که در 21 سالگي در درگيريهاي خرمشهر، در 19 مهر ماه سال 1359 به اسارت رژيم بعثي عراق درآمد و خاطراتش در قالب کتابي با عنوان «شنهاي سرخ تکريب»، توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده که يکي از آثار برگزيده سيزدهمين جشنواره کتاب سال دفاع مقدس شناخته شد. وي که بيش از ده بهار از زندگياش را در اسارت گذرانده، درباره حال و هواي نوروز در اردوگاه موصل ميگويد: «با نظافت کلي آسايشگاهها، از دو ماه قبل جيره ميوههايشان را که عراقيها ميداندند، جمع کرده بودند و در جاي خنک نگه ميداشتند؛ تا بر سر سفره هفتسين نوروز بگذارند.
گلي به نام «گل ناز» در حياط اردوگاه ميروييد که بچهها با استفاده از رنگدانههاي مختلف اين گل، کاغذهاي رنگي را درست ميکردند و کاغذهاي رنگي را به صورت ريسه در اردوگاه نصب ميکردند؛ تا رنگ و رويي به مناسبت عيد نوروز به فضاي آن جا بدهند و چون خود کردهاي عراقي هم به اين عيد اعتقاد داشتند، نزديک نوروز که ميشد، مقداري روغن، آرد و شکر در اختيارمان ميگذاشتند که براي خودمان شيريني درست کنيم. بعضي از بچهها هم که مهارت داشتند، با استفاده از خلاقيتهايي که به خرج ميدادند و موادي که از قبل ذخيره کرده بودند، شيرينيهاي خوبي تهيه ميکردند و با استفاده از وسايلي که در دسترسمان بود، مانند آيينه، قرآن، سوزن، ساعت، سکه، سيم خاردار و...، سفره هفت سيني بر پا ميکرديم و همگي به دور آن جمع ميشديم و بچهها دعاي لحظه سال تحويل را با سوز و گداز خاصي ميخواندند. سرت را که ميگرداندي، ميديدي چشمان خيلي از آنها، به ويژه کساني که نخستين سال اسارت را ميگذراندند، با اشکشان خيس شده است. به نظر من تنها لحظهاي که بغض اسرا ميشکست و ياد وطن ميکردند، همان لحظه سال تحويل و عيد بود. بعد از مدتي بچهها يکي يکي با هم روبوسي ميکردند و به يکديگر تبريک و شادباش ميگفتند و حاج آقا ابوترابي با سخنانشان به بچهها روحيه و اميد ميداد و در ميان حرفهايش به اين عمري که خداوند به ما داده، تا يک سال ديگر اين روزهاي طبيعت را نظارهگر باشيم، اشاره ميکرد و يادي از دوستاني ميکرد که در زير شکنجههاي دشمن به شهادت رسيدند و در آن روز در ميان ما نبودند.
به مناسبت عيد نوروز، مسابقات مختلف ورزشي و قرآني نيز با هدف ايجاد تنوع و روحيهبخشي براي اسرا، بين آسايشگاهها برگزار ميکرديم. مسابقات ورزشي مختلفي چون واليبال، هندبال، پينگ پنگ و... از دسته يک تا چهار و حتي جوايزي هم براي برندهها در نظر ميگرفتيم. جوايز را نيز از خود بچهها تهيه ميکرديم؛ مثلاً به يکي جوراب نو يا کفش و لباس نو يا هر وسيله تازهاي که از آن استفاده نشده بود، به عنوان جايزه ميداديم. همچنين مسابقات قرائت و حفظ قرآن و نهج البلاغه نيز به مناسبت اين ايام برگزار ميشد؛ البته زماني که مشکلات داخلي براي کشور ايران به وجود ميآمد، مانند ترور شخصيتهاي سياسي و مذهبي، درگذشت سران کشوري، بمب گذاري و... آن سال بچهها دل و دماغ برگزاري مراسم عيد نوروز را نداشتند. من ده عيد نوروز را در اسارت گذراندم و يکي از خاطرات به يادماندني سالهاي اسارتم زماني بود که داور مسابقات بازي بسکتبال شدم و تا سه سال متمادي اين اتفاق برايم افتاد. وقتي با بچهها دور هم مينشيستيم، ميگفتند: انگار اين حرف که هر کس ابتداي سال هر کاري را انجام بدهد، تا آخر سال مشغول همان کار خواهد بود، براي ما جنبه عيني و عملي پيدا کرده است».
بعد از سالها دوري از وطن و خانه و خانواده، زماني که اسرا به ميهن عزيزمان بازگشتند و زماني که نخستين عيد بعد از اسارت را در جمع خانوادههايشان جشن گرفتند، بار ديگر چشمانشان نمناک شد؛ اين بار به ياد جمعي افتادند که در اسارت عيد را جشن ميگرفتند.
وقتي در اسارت به سر ميبردند، هر لحظه به ياد خانواده و وطن بودند و زماني که به آزادگي رسيدند، از دوستان و جمع دوران اسارت ياد ميکردند.
