![]() |
||||||
|
||||||
| ||||||
|
ارسال برای دوستان | ||||||
|
فرياد و سكوت بين دو نفر اختلافى شد؛ يكى فرياد مىزد و ديگرى ساكت بود و به آسمان نگاه مىكرد. از استاد پرسيدم: حق با كيست؟ جواب داد: با آن كه ساكت است. گفتم: پس ديگرى براى چه فرياد مىزند؟ استاد گفت: چون حق با او نيست! بخشش مبلغى در كيف استاد بود؛ نيم بيشتر آن را بخشيد. گفتم: اين طور كه شما مىبخشيد، انگار نمىخواهيد چيزى براى خودتان بماند. خنديد و گفت: اتفاقاً همان مبلغى كه بخشيدهام، برايم مىماند! ظرف عجيب در ليوان آب ريختم؛ استاد گفت: چقدر عجيب؛ هر چه بيشتر در آن مىريزى، گنجايش آن كمتر مىشود. تا جايى كه ديگر نمىتوانى قطرهاى آب در آن بريزى! گفتم: خب، همه ظرفها همين طورند. استاد گفت: ولى مغز تو اين طور نيست. زيرا هر چه علم بيشترى در آن بريزى، گنجايش آن بيشتر مىشود. ترس شب بود؛ به استاد گفتم. از تاريكى مىترسم. گفت: هر وقت از چيزى مىترسى، زودتر خود را در آن بينداز. پرسيدم: براى چه؟ جواب داد: زيرا سختى حذر كردن از چيزى به خاطر ترس از آن، از خود آن چيز، بيشتر و بزرگتر است! راستگويى يك بار به استاد دروغ گفتم؛ دست راستم را فشرد و گفت: هميشه راست بگو! پس دست چپم را گرفت و ادامه داد: اما هر حرف راستى را نگو! صياد براى شكار به جنگل رفته بوديم؛ داشتم دامى براى پرندگان پهن مىكردم. استاد به درختى تكيه داد و گفت: مىدانى دام دوستى چيست؟ گفتم: نه. استاد گفت: با خوشرويى، قلبها را شكار كن! عبرت مىخواستم به سفر بروم؛ از استاد خواستم توشهاى به من هديه كند. گفت: با اين نصيحت بدرقهات مىكنم: از مردم عبرت بگير تا مايه عبرت ديگران نشوى! وابستگى كودكى را به خاك سپردند؛ به استاد گفتم: هيچ وابستگى مثل عشق مادر و فرزند نيست؛ اما كودك رفت و مادر ماند. استاد گفت: تنها وابستگىاى كه ماندن يا رفتن يكى در گرو ديگرى است، ايمان و حياست. دشمنى انسان روزى استاد تعدادى جعبه بلورى مقابلم گذاشت و گفت: در اينها سكهاى نهفته است؛ آن را پيدا كن! يكى يكى جعبهها را شكستم؛ در هيچ كدام سكهاى نبود. استاد گفت: مجموع قيمت جعبههاى بلورى، يك سكه بود؛ ولى حالا تمامش را شكستى. من سكوت كردم. استاد خنديد و گفت: انسان هميشه تا چيزى را نشناسد، با آن دشمنى مىكند! مادر يا انگشتر؟ بر مزار مادرم نشسته بودم؛ استاد پرسيد: مادرت را بيشتر دوست داشتى يا انگشترت را؟ با تعجب گفتم: معلوم است؛ مادرم را. استاد گفت: پس چرا شبى كه مادرت مرد، توانستى به خواب بروى؛ اما ديشب كه انگشترت گم شد، تا صبح خوابت نبرد؟ روز خوشبختى از استاد پرسيدم: كدام روز، خود را خوشبخت مىدانيد؟ استاد گفت: روزى كه آن را به شب برسانم در حالى كه چيزى مرا مجبور به دروغ گفتن نكند. قيمت در بازار راه مىرفتيم. از استاد پرسيدم: اگر بخواهيد مرا بفروشيد، چه قيمتى روى من مىگذاريد. استاد جواب داد: قيمت تو به اندازه كارهايى است كه درست انجامشان دادهاى! بهترين و بدترين روزى استاد از من خواست خلاصه آنچه را آموختهام در يك جمله بياورم. گفتم: هيچ چيز در اين دنيا بهتر از خوبى و بدتر از بدى نيست. استاد سر تكان داد و گفت: كاملاً اشتباه است! انسان نيكوكار از خوبى بهتر است و گناهكار از بدى، بدتر مىباشد. چشم بسته صبح جمعه به كوه رفته بوديم. استاد گاهى به طلوع خيره مىشد و گاهى چشمهايش را مىبست. پرسيدم: چه شده استاد؟! استاد جواب داد: با چشم بسته نمىشود طلوع خورشيد را ديد؛ ولى با چشم بسته، ديدن تاريكى، ممكن است. فرصت عيبجويى به استاد گفتم: هيچ وقت نديدهام از كسى عيبجويى كنيد. استاد خنديد و گفت: راستش از روزى كه در عيبهاى خود دقيق شدهام، هيچ وقت فرصتى براى عيبجويى از ديگران پيدا نكردم! نامساوىها استاد مشغول وزن كردن چيزى بود. داشتم به ترازو نگاه مىكردم كه استاد گفت: تنها دو چيز است كه هيچ وقت، با هيچ ترازويى مساوى هم نمىشوند. پرسيدم: آن دو چيز كدامند؟ جواب داد: عقل و سخن. زيرا هر وقت يكى زياد شود، ديگرى كم مىگردد. دانشمندترين انسان روزى براى استاد يادداشتى نوشتم: استاد! شما دانشمندترين انسان هستيد؛ زيرا به همه علوم آگاهيد! فرداى آن روز، يادداشتم را بر ميزم ديدم كه پايين آن نوشته شده بود: دانشمندترين انسان كسى است كه خودش را بشناسد! حمايت مرد با نفوذ و قدرتمندى را به استاد نشان دادم و گفتم: هيچ كس جرأت درگير شدن با او را ندارد. پرسيد: چرا؟ گفتم: زيرا افراد بزرگى از او حمايت مىكنند. استاد گفت: اما تو از درگير شدن با كسى بترس كه هيچ كس را جز خدا براى حمايت ندارد! مهمان استاد علاقه عجيبى به مهمان داشت. يك روز از او پرسيدم: چرا هر روز مهمان دعوت مىكنيد؟! استاد جواب داد: مهمان فقط يك قاصد است. روزىاش را با خود به خانهام مىآورد و بلا را از خانهام دور مىكند. جمعيت و خدا در روزنامه، آمار جمعيت كشورها را مىخواندم. متفكرانه به استاد گفتم: به راستى خدا چگونه در قيامت به حساب اين همه انسان رسيدگى مىكند؟ استاد با خونسردى جواب داد: همان طورى كه امروز آنها را روزى مىدهد! تعداد مراجعه 799 بار |
||||||
| مطلب فوق را چگونه ارزیابی می کنید؟ عالی خوب متوسط | ||||||