هميشه راست بگو!  

شماره 37 - مهر ماه 1384

موضوع :قاب قلم

محبوبه  زارع

ارسال برای دوستان

   

فرياد و سكوت‏
بين دو نفر اختلافى شد؛ يكى فرياد مى‏زد و ديگرى ساكت بود و به آسمان نگاه مى‏كرد. از استاد پرسيدم: حق با كيست؟
جواب داد: با آن كه ساكت است.
گفتم: پس ديگرى براى چه فرياد مى‏زند؟
استاد گفت: چون حق با او نيست!

بخشش‏
مبلغى در كيف استاد بود؛ نيم بيشتر آن را بخشيد.
گفتم: اين طور كه شما مى‏بخشيد، انگار نمى‏خواهيد چيزى براى خودتان بماند.
خنديد و گفت:
اتفاقاً همان مبلغى كه بخشيده‏ام، برايم مى‏ماند!

ظرف عجيب‏
در ليوان آب ريختم؛ استاد گفت:
چقدر عجيب؛ هر چه بيشتر در آن مى‏ريزى، گنجايش آن كمتر مى‏شود. تا جايى كه ديگر نمى‏توانى قطره‏اى آب در آن بريزى!
گفتم: خب، همه ظرف‏ها همين طورند.
استاد گفت: ولى مغز تو اين طور نيست. زيرا هر چه علم بيشترى در آن بريزى، گنجايش آن بيشتر مى‏شود.

ترس‏
شب بود؛ به استاد گفتم. از تاريكى مى‏ترسم.
گفت: هر وقت از چيزى مى‏ترسى، زودتر خود را در آن بينداز.
پرسيدم: براى چه؟
جواب داد: زيرا سختى حذر كردن از چيزى به خاطر ترس از آن، از خود آن چيز، بيشتر و بزرگ‏تر است!

راست‏گويى‏
يك بار به استاد دروغ گفتم؛ دست راستم را فشرد و گفت:
هميشه راست بگو!
پس دست چپم را گرفت و ادامه داد:
اما هر حرف راستى را نگو!

صياد
براى شكار به جنگل رفته بوديم؛
داشتم دامى براى پرندگان پهن مى‏كردم.
استاد به درختى تكيه داد و گفت: مى‏دانى دام دوستى چيست؟
گفتم: نه.
استاد گفت: با خوشرويى، قلب‏ها را شكار كن!

عبرت‏
مى‏خواستم به سفر بروم؛ از استاد خواستم توشه‏اى به من هديه كند.
گفت: با اين نصيحت بدرقه‏ات مى‏كنم:
از مردم عبرت بگير تا مايه عبرت ديگران نشوى!

وابستگى‏
كودكى را به خاك سپردند؛ به استاد گفتم: هيچ وابستگى مثل عشق مادر و فرزند نيست؛ اما كودك رفت و مادر ماند.
استاد گفت: تنها وابستگى‏اى كه ماندن يا رفتن يكى در گرو ديگرى است، ايمان و حياست.

دشمنى انسان‏
روزى استاد تعدادى جعبه بلورى مقابلم گذاشت و گفت:
در اينها سكه‏اى نهفته است؛ آن را پيدا كن!
يكى يكى جعبه‏ها را شكستم؛ در هيچ كدام سكه‏اى نبود.
استاد گفت: مجموع قيمت جعبه‏هاى بلورى، يك سكه بود؛ ولى حالا تمامش را شكستى.
من سكوت كردم.
استاد خنديد و گفت: انسان هميشه تا چيزى را نشناسد، با آن دشمنى مى‏كند!

مادر يا انگشتر؟
بر مزار مادرم نشسته بودم؛ استاد پرسيد: مادرت را بيشتر دوست داشتى يا انگشترت را؟
با تعجب گفتم: معلوم است؛ مادرم را.
استاد گفت: پس چرا شبى كه مادرت مرد، توانستى به خواب بروى؛ اما ديشب كه انگشترت گم شد، تا صبح خوابت نبرد؟

روز خوشبختى‏
از استاد پرسيدم: كدام روز، خود را خوشبخت مى‏دانيد؟
استاد گفت: روزى كه آن را به شب برسانم در حالى كه چيزى مرا مجبور به دروغ گفتن نكند.

قيمت‏
در بازار راه مى‏رفتيم. از استاد پرسيدم:
اگر بخواهيد مرا بفروشيد، چه قيمتى روى من مى‏گذاريد.
استاد جواب داد:
قيمت تو به اندازه كارهايى است كه درست انجامشان داده‏اى!

بهترين و بدترين‏
روزى استاد از من خواست خلاصه آنچه را آموخته‏ام در يك جمله بياورم.
گفتم: هيچ چيز در اين دنيا بهتر از خوبى و بدتر از بدى نيست.
استاد سر تكان داد و گفت:
كاملاً اشتباه است! انسان نيكوكار از خوبى بهتر است و گناهكار از بدى، بدتر مى‏باشد.

چشم بسته‏
صبح جمعه به كوه رفته بوديم. استاد گاهى به طلوع خيره مى‏شد و گاهى چشم‏هايش را مى‏بست.
پرسيدم: چه شده استاد؟!
استاد جواب داد: با چشم بسته نمى‏شود طلوع خورشيد را ديد؛ ولى با چشم بسته، ديدن تاريكى، ممكن است.

فرصت عيب‏جويى‏
به استاد گفتم: هيچ وقت نديده‏ام از كسى عيب‏جويى كنيد.
استاد خنديد و گفت:
راستش از روزى كه در عيب‏هاى خود دقيق شده‏ام، هيچ وقت فرصتى براى عيب‏جويى از ديگران پيدا نكردم!

نامساوى‏ها
استاد مشغول وزن كردن چيزى بود. داشتم به ترازو نگاه مى‏كردم كه استاد گفت: تنها دو چيز است كه هيچ وقت، با هيچ ترازويى مساوى هم نمى‏شوند.
پرسيدم: آن دو چيز كدامند؟
جواب داد: عقل و سخن. زيرا هر وقت يكى زياد شود، ديگرى كم مى‏گردد.

دانشمندترين انسان‏
روزى براى استاد يادداشتى نوشتم:
استاد! شما دانشمندترين انسان هستيد؛ زيرا به همه علوم آگاهيد!
فرداى آن روز، يادداشتم را بر ميزم ديدم كه پايين آن نوشته شده بود: دانشمندترين انسان كسى است كه خودش را بشناسد!

حمايت‏
مرد با نفوذ و قدرتمندى را به استاد نشان دادم و گفتم:
هيچ كس جرأت درگير شدن با او را ندارد.
پرسيد: چرا؟
گفتم: زيرا افراد بزرگى از او حمايت مى‏كنند.
استاد گفت: اما تو از درگير شدن با كسى بترس كه هيچ كس را جز خدا براى حمايت ندارد!

مهمان‏
استاد علاقه عجيبى به مهمان داشت. يك روز از او پرسيدم:
چرا هر روز مهمان دعوت مى‏كنيد؟!
استاد جواب داد: مهمان فقط يك قاصد است. روزى‏اش را با خود به خانه‏ام مى‏آورد و بلا را از خانه‏ام دور مى‏كند.

جمعيت و خدا
در روزنامه، آمار جمعيت كشورها را مى‏خواندم. متفكرانه به استاد گفتم: به راستى خدا چگونه در قيامت به حساب اين همه انسان رسيدگى مى‏كند؟
استاد با خونسردى جواب داد:
همان طورى كه امروز آنها را روزى مى‏دهد!

تعداد مراجعه   799   بار
   
مطلب فوق را چگونه ارزیابی می کنید؟    عالی خوب   متوسط