مثل آب خوردن  

شماره 10 - تیر 1382

موضوع :کوچه

سيدسعيد هاشمي

ارسال برای دوستان

   

يحيى علوى فرد يكى از جوانهاى امروزى است. متولد 1352. بچه مشهد است و اين روزها در قم زندگى مى‏كند. مدتهاست شعر مى‏گويد و بيش‏تر در وادى كودكان و نوجوانان قدم مى‏زند. به خاطر همين شعرهايش زبان صاف و ساده‏اى دارد. گاهى در شعرهايش با اتفاقهاى جالبى رو به رو مى‏شويم. از او خواستيم چند تا از شعرهايش را براى صفحه كوچه به ما بدهد.


شهيد گمنام‏
پيدا شده! اى شهيد گمنام!
نام آورى‏ات زبانزد عام‏
از نام و نشان فراترى تو
گمنام منم: اسير يك نام‏


شهر
شد جهان يك كلان شهر
از كران تا كران شهر
شد بيابان، خيابان،
وسعت آسمان شهر
ريشه زد چون علفزار
در زمين و زمان شهر
رفت با سرعت نور
تا دل كهكشان شهر
شد فراموش امّا
قصه «آرمان شهر»
سالها سال نورى‏
دور مانديم از آن شهر


مثل آب خوردن‏
زمين كشته خواب و خوردن شده‏
زمان هم فداى شمردن شده‏
به پايان رسيده تلاش بشر
فقط نوبت كام بردن شده‏
جهانى كه روزى به ما دل سپرد
پس از محنت و سرسپردن شده‏
در اين قصرهاى طلا؛ زندگى‏
به آسانى آب خوردن شده‏
زمين بى خيال و زمان تنبل است‏
خود زندگى مثل مردن شده‏


اى زمين‏
اى زمين!
تا ديروز، رژيم‏هاى طاغوتى را
نَشُسته مى‏بلعيدى‏
امروز
رژيم گرفته‏اى‏


اصحاف كهف‏
بايد هميشه بهترين باشيد
وقتى كه مى‏خواهيد اين باشيد
از شهر فيلادلفيا رفتيد
تا قلب كوهى آهنين باشيد
سرمايه‏اى كم نيست سيصد سال‏
تا با خداى خود عجين باشيد
در قلكِ آن غار افتاديد
تا باز هم تنهاترين باشيد
زيرا خدا مى‏خواست در آن روز
تنها پس انداز زمين باشيد


كجاست فاطمه؟
خديجه پنجى‏
كجاست فاطمه آيا! انار گم شده است‏
مدينه در مهى از انتظار گم شده است‏
خميده قامت گلهاى عشق پاييز است‏
و يا خداى نكرده! بهار گم شده است‏
در آسمان ولايت، قيامتى برپاست‏
مگر ستاره دنباله دار گم شده است؟
و رفت فاطمه و بعد رفتنش اينجا
ميان نان و هوس ذوالفقار گم شده است‏
بلال محض رضاى خدا اذان سركن‏
مقام فاطمه در اين ديار گم شده است‏
و بعد رفتنتان قحطى آمده خانوم‏
نشان مرد در اين روزگار گم شده است‏
على بدون شما چون گلى است خشكيده‏
گلى كه در عطش شوره‏زار گم شده است‏
كدام فاجعه بدتر از اين كه حرمت عشق‏
ميان اين همه گندم تبار گم شده است‏
براى شرح غم‏انگيز غربتت كافى است‏
همين كه نيمه شبى يك مزار گم شده است‏
هنوز آخر اين قصه فقط چنين مانده است‏
چون از تبار شما يك سوار گم شده است‏


مادر
قنبر على تابش‏
مادر! غريبه نيستم، آغوش بازكن‏
دست از كفن به سوى من امشب دراز كن‏
ده ساله آرزوى سفر كرده‏ى توام‏
برخيز و سفره‏ى دل پر درد باز كن‏
آورده‏ام براى تو سوغات جانماز
برخيز و شادمانه دو ركعت نماز كن‏
با بوسه‏هاى گرم خود، اى آبروى عشق!
چشمان شرمسار مرا سرفراز كن‏
آتش گرفته‏ام سرخاك تو اى عزيز!
فكرى به حال اين همه سوز و گداز كن‏
تقديم به ساحت مقدس حضرت فاطمه(س)
تو اى شفاعت نامت تبرّك آدم‏
خوشست عطر تو يا حضرتِ گلِ مريم!
دل تو ذوب شد از هُرم دردهاى على (ع)
كه با على است تو را نسبت گل و شبنم‏
شبى كه رشته تسبيح اشك‏هاى على‏
پى تو دانه به دانه گسسته شد از هم‏
مزار محو ترا هيچكس نمى‏دانست‏
بهشتِ پنهان در مه! حقيقت مبهم!
چه وقت بغضِ دلِ آسمان ترك برداشت‏
كدام ساعت باران؟ دقيقه شبنم؟
مزار محو تو را گنبد آسمانِ خداست‏
و هر ستاره و ماهت كبوترانِ حرم‏
خدا شماره داغ تو را سپيده حشر
حساب مى‏كند از روز خلقت آدم‏
شبى كه نام عزيز تو بر لبم بوزد
پر از هواى گل ياس مى‏شود عالم‏

تعداد مراجعه   781   بار
   
مطلب فوق را چگونه ارزیابی می کنید؟    عالی خوب   متوسط