![]() |
||||||
|
||||||
| ||||||
|
ارسال برای دوستان | ||||||
|
گفتوگو با احمدرضا محمدپور، روانشناس بالينى و روان درمانگر به كوشش: لعيا درفشه مشاوره از ديرباز تاكنون، در همه جوامع، ابتدا به روشهاى سنتى مرسوم بوده، با گذشت زمان، شكلها و شيوههاى روشمند و تخصصىترى به خود گرفته است. در كشور ما نيز كار مشاوره و رواندرمانى، به تدريج، به شكل حرفهاىاش مطرح شد و در كنار روشهاى سنتى و به اقتضاى مناسبات جديد جامعه كنونى، سر برآورد. نظر به اهميت اين موضوع، بر آن شديم تا طى گفتوگويى با احمدرضا محمدپور، روانشناس بالينى و روان درمانگر، ضمن ارائه دورنمايى از وضعيت فعلى مشاوره در كشورمان از گذشته تا امروز، مرورى اجمالى بر يكى از الگوهاى مشاورهاى موجود، يعنى معنادرمانى داشته باشيم. محمدپور، كارشناس ارشد روانشناسى بالينى از انستيتو روانپزشكى تهران است. از آثار قلمى او، مىتوان به »ويكتور اميل فرانكل، بنيانگذار معنادرمانى«، »فراديدى بر روانشناسى بالينى: سير تاريخى، تحمل ابهام و افقهاى فرارو«، »التزام دينى و مرگ و مير«، »يونگ و نمادپردازى مذهبى« و »نگاهى به نظريه مذهب ويكتور اميل فرانكل«، اشاره كرد. با هم اين گفتوگو را مىخوانيم. ××× براى شروع، ابتدا تعريفى از معنا و مفهوم مشاوره و نيز دورنمايى از كاركردهاى مشاوره را از گذشته تا امروز، بيان بفرماييد. به طور كلى، اگر بخواهيم ببينيم مشاوره چيست، بهترين مصداقش مشاورههايى است كه مردم كوچه و بازار، با مراجعه به ريش سفيد يا بزرگ روستا يا مبلغهاى مذهبى محله، انجام مىدادند و از آنان، كسب تكليف مىكردند؛ چون معتقد بودند كسى كه به اصطلاح، چند تا پيراهن بيشتر پاره كرده يا با كتاب خدا آشناست، چيزهاى بيشترى مىداند و معمولاً هم همين طور بود؛ اما بعد از مدتى، در جامعه، مقتضيات جديدى مطرح شد و تحولات عصر، چيزهايى را به جامعه تحميل كرد؛ مثل زمانى كه جامعه شروع به صنعتى شدن كرد و مردم مجبور بودند با دانش جديد - كه از غرب مىآمد و پايهاش خردگرايى غربى بود - آشنا شوند و از آن استفاده كنند. اين فاصله در غرب هم ايجاد شد؛ يعنى در يك دورهاى، پاسخگوها ديگر نمىتوانستند همگام با مقتضيات، واقعيتها و خواستههاى مردم، پيش بروند؛ چون به هر حال، جامعه در حال رشد بود و مردم هم نمىتوانستند بر همان نسبتهاى پيشين، باقى بمانند و اگر هم كسى مىخواست جلوى جامعه در حال رشد را بگيرد، به همان تجربهاى مىرسيد كه كمونيستها رسيدند؛ يعنى آنان خواستند كه مدرنيته ناتمام را اعدام و يا منجمد كنند كه همين مسئله، باعث فروپاشى آنها شد. در نتيجه، مدرنيته، راه خودش را رفت و در ادامه، رشتههاى جديدى شكل گرفت كه مشاوره و رواندرمانى نيز از آن رشتهها مىباشند. از آنجا كه روشهاى موجود مشاوره، ديگر نمىتوانستند پاسخگوى نيازهاى روز باشند و پا به پاى مردم جلو بيايند، مشاوره هم بايد مثل همه چيزهاى ديگر، تخصصى مىشد و از آن حالت عام و كلى، بيرون مىآمد. به اين ترتيب، رشتههاى مشاوره و روانشناسى بالينى شكل گرفتند. اين نكته را هم يادآور شوم كه از آنجا كه رواندرمانى، يك تدبير و يك مداخله در ساختارهاى شخصيتى فرد محسوب مىشود، عميقتر و ژرفتر از مشاوره است؛ اما به دليل اين كه همه مردم نمىتوانند به رواندرمانى گردن نهند، بايستى هم روانشناسىهاى مشاور، هم روانشناسىهاى بالينى، هم روانپزشكىها و به طور كلى، تيم بهداشت روان، به سمت ارائه خدمات مشاورهاى مىآمدند تا بتوانند در حد امكان، به مردم خدمت كنند. به اين نكته اشاره كرديد كه رشتههاى مشاوره و روانشناسى بالينى نيز مانند ديگر دانشهاى جديد، از غرب آمدند و مردم بنا به مقتضيات زمان، ناگزير به آشنايى و هماهنگى با آنها شدند؛ حال گر چه نمىتوان براى مسائل اساسى انسان - به ويژه براى رنج او - محدوده جغرافيايى تعيين كرد، اما به هر حال، اين را هم نمىتوان ناديده گرفت كه آنچه از غرب مىآمد، در بسيارى موارد، ناهمخوان با فرهنگ بومى ما بود؛ آيا امروز اين امكان را داريم كه اين الگوها را بومى كنيم؟ روانشناسى چيزى نيست كه بگوييم چون غربى است، بايد آن را كنار گذاشت؛ براى مثال، ما نمىخواهيم چرخ را دوباره اختراع كنيم و همه كارهاى غرب را دوباره انجام دهيم. غرب هم اگر در اين زمينه پيشرفت كرده، دليلش اين است كه بسترى مناسب برايش فراهم شد. اگر نگاهى به تاريخ خودمان بيندازيم، مىبينيم ما همواره در حال كشمكش بودهايم؛ يعنى ما كمتر دوران ثبات داشتهايم؛ اما هر وقت هم به ثبات رسيديم، توانستيم كار كنيم. اين كه ما بخواهيم يك روانشناسى اسلامى يا يك روانشناسى ايرانى پايهگذارى كنيم، خيلى خوب است؛ اما من فكر مىكنم كه انجام چنين كارى، به اين زودى ميسر نباشد؛ زيرا دغدغهها، خيلى دغدغههاى فروكاستهاى است؛ به ويژه در بين استادان مشاوره و روانشناسى. اگر ما يك روانشناسى متأثر از روانشناسى كلاسيك، با ملاحظات و اقتضائات بومى - فرهنگى جامعه ايرانى - اسلامى را لحاظ كنيم، چنين كارى، درحال حاضر، شدنى است. بسيارى مسائل در جامعه ايرانى - مثل وسواس - زيربناى فرهنگى دارند. در رواندرمانى، اگر استعاره مريض را عوض نكنيم، درمان، اتفاق نمىافتد. خون در جامعه ايرانى كثيف است و مشاور نمىتواند به فرد بگويد خون نجس نيست؛ زيرا اين مسئله، در ذهن و انديشه او هست. اگر بخواهيد اين استعاره را عوض كنيد، بايد مسائل فرهنگى را در نظر بگيريد. براى اين كه بخواهيم به سمت يك روانشناسى اسلامى برويم، فعلاً محدوديتهايى وجود دارد؛ اما در درازمدت، شايد بتوان كارى كرد. ترس از تكرار اشتباههاى گذشته، آدمها را صبور مىكند. ما هم بايد صبر كنيم. ما بايد روانشناسى كلاسيك و روشهاى آن را بر مبانى و آموزههاى اسلامى عرضه كنيم و اين كار، به زمان نياز دارد. در حال حاضر در كشور ما چه آسيبها و مشكلاتى، متوجه حوزه مشاوره و رواندرمانى است؟ آسيبشناسى مشاوره و رواندرمانى در ايران، هنوز در ميانه راه قرار دارد و ما هنوز در حال تجربهايم. من فكر مىكنم كه در ايران، ما در دهه روانشناسى به سر مىبريم. درست است كه سازمان نظام روانشناسى و مشاوره، تأسيس شده، اما چون ما در حال تجربهايم، شايد نشود آن آسيبشناسى مورد نظر را به شكل كلاسيكش انجام داد؛ چون اين روانشناسى، مثل ساختمانى نيمهساز يا ساختمانى است كه فرو ريخته و آن قدر گرد و غبار در اطرافش هست كه نمىتوانيم بگوييم چقدر آسيب در آن وجود دارد. منظور من همين محدوده وضع موجود است؛ يعنى آن مقدارى كه قابل بررسى است و شما به عنوان يك روانشناس بالينى، به دليل قرار گرفتن در متن اين حوزه، شخصاً با آن سروكار داريد و آن را مىبينيد. از آنجا كه نظام آموزشى ما خيلى مدركگراست، در نتيجه، دانشجويان ما وقتى وارد حوزه مشاوره يا رواندرمانى - به ويژه رواندرمانى - مىشوند، مىبينند كه بيمار اول، خودشان هستند. چرا؟ چون مشاوره و روانشناسى بالينى، يك چيز و مشاور بالينگر شدن، يك مسئله ديگر است. چون اينها در يك ساختار مدرك گرا، رشد كردهاند، وقتى با مُراجع يا درمانجو روبهرو مىشوند، عملاً نااميد مىشوند؛ يعنى در عمل نمىتوانند طرف را اصلاح كنند؛ چون روشهاى عملى را فرا نگرفتهاند! ياد گرفتن يك روش عملى، گاهى ممكن است چهار پنج سال وقت بگيرد و همواره همه چيز، در دسترس ما نمىباشد. اين آدمها اغلب كسانى هستند كه خودشان روانكاوى يا رواندرمانى نشدهاند و به همين دليل، كارى هم كه مىكنند، يك كار كتابى است؛ مثل اين كه نقشهاى به اين افراد دادهاند و بر اساس آن نقشه، عمل مىكنند و طبيعى است كه هيچ وقت نقشه، خود قلمرو نيست! اين، اولين آسيبشناسى است. دوم اين كه وقتى خودشان وارد كار مىشوند، مىبينند كه درمانجو مسائلى دارد كه در آن نقشه، آورده نشده و در نتيجه، نمىتوانند با كليت وجودى درمانجو، روبهرو شوند. به همين دليل، در يك جا متوقف مىشوند. وقتى مغزها كار نكنند، در نتيجه، دستها كار مىكنند و وقتى اينها به مانع برمىخورند، شروع به باج دادن به درمانجو مىكنند؛ يعنى به تعريف و تمجيد مىپردازند و يا برخوردى خصمانه و تهاجمى را با درمانجو در پيش مىگيرند؛ يعنى عصبانى هستند از اين كه چرا تو خوب نمىشوى! اين، يك آسيبشناسى اساسى است؛ مخصوصاً كه درآمدزايى هم در كنارش هست. ضمن اين كه گاهى يك مشاور، حتى اگر تمام آموزشهاى لازم را هم ديده باشد، باز يك سرى مسائل عجيب و غريب در مراجع شكل مىگيرند كه غير قابل پيشبينى هستند و نياز به واكنشهاى خود به خودى مشاور و درمانگر دارند كه اينها در هيچ كتابى نوشته نشدهاند. همچنين مشاوره و روانشناسى، نيازمند اطلاعاتى وسيع از فلسفه، روانشناسى، جامعهشناسى، اديان و خيلى چيزهاى ديگر است. ما يك روانشناسى و مشاوره سرخورده داريم؛ يعنى افراد با كلههاى پر از باد مىآيند؛ اما وقتى در محيط كار بالينى قرار مىگيرند، بيش از چهار يا پنج جلسه نمىتوانند درمانجو يا مراجع را اداره كنند. علت اين ناتوانى اين است كه آموزشهاى لازم را نديدهاند. به هر حال، شايد آنچه من شخصاً مىبينم، ملاك نباشد؛ اما وضع موجود، نه تنها مطلوب نيست، بلكه نگرانكننده است. اگر بخواهيد ميان مفهوم سنتى مشاوره و مشاوره به معناى تخصصى و امروزى آن، مقايسهاى انجام دهيد، چه كاركردها و تفاوتهايى برايشان قائل مىشويد؟ مشاوره سنتى، اغلب يك سرى نصيحتها و پند و اندرزهايى است كه معمولاً كلى است؛ اما درست از آن جا كه مشاور شروع به درك درمانجو مىكند و وارد دنياى پديدارى او مىشود، مسئله تخصصى مىشود؛ يعنى وقتى سعى مىكند دنيا را از زاويه ديد او ببيند، مسئله، عملاً مسئله متفاوتى مىشود. وقتى فردى مىگويد كه فرزند من دزدى مىكند - و اين درباره بيمارى باشد كه دزدى اجبارى دارد - اگر به او بگوييد كه دزدى كار بدى است، دزدها به جهنم مىروند و...، اين فقط احساس گناه فرد را زياد مىكند؛ در حالى كه روانشناسى ثابت كرده كه وقتى احساس گناه فرد زياد مىشود، فرد واكنش جبرانى انجام مىدهد تا احساس گناهش را كاهش دهد. اين گونه آموزهها، بر اساس هنگامهاى كه دارد اتفاق مىافتد، نيست! خيلى از مشاوران و روانشناسها وقتى با هنگامه وجودى و با خاص بودن و منحصر به فرد بودن درمانجو روبهرو مىشوند، شروع به استفاده بىرويه از فنون مىكنند؛ چون اگر شما بخواهيد با كل وجودىِ يك موجود، به نام انسان، روبهرو شويد، مجبوريد از خودتان بگذريد و گذشتن از خود، اضطرابآور است؛ زيرا ما با يك انسان روبهرو هستيم؛ موجودى كه عشق را مىفهمد؛ درد را مىفهمد؛ آزادى را مىفهمد و با مرگ روبهروست. اينها، دغدغههاى وجودى اوست. بنابراين، در مفهوم جديد مشاوره، مسائل عميق انسانى، مورد بحث قرار مىگيرند، كه در مفهوم سنتىاش، اين مسائل تخصصى نشدهاند. در مفهوم جديد مشاوره، به ويژه در اشكال وجودى يا روانكاوانه، آن چيزى كه درمانجو را وادار به سخن گفتن مىكند، مورد توجه قرار مىگيرد؛ اما در شكل سنتى، همواره يك سرى چارچوبها وجود دارد. آيا شما هيچ كاركرد مثبتى براى مشاوره سنتى قائل نيستيد؟ چرا، قائلم؛ اما مىخواهم بگويم اگر آن روش به تنهايى پاسخگو بود، باقى مىماند. اين كه جدايى ما از سنت باعث برخى بيمارىهاى فعلى شده، مىتواند يك فرضيه باشد؛ اما در برابر، مدرنيته هم چيزهاى مثبتى براى بشر داشته است. در نظر گرفتن اينها با هم، كار دشوارى است. مشاوره سنتى هم مىتواند مورد استفاده قرار بگيرد؛ اما نه كوركورانه! بايد ديد كه فلسفه و منطقى كه مشاور را وادار به اين كرده كه فلان حرف را بزند، چه بوده است. اگر ما آن منطق را در شرايط و جامعه فعلى به كار ببنديم، خيلى مفيد است؛ اما اگر بخواهيم كوركورانه آنها را به كار ببريم، بعضى غيرممكن است؛ مانند آن مردى كه احتمالاً حملات روان پريشى در جمع داشت و شروع به سروصدا كرد و حضرت مسيح خطاب به شيطان درون او گفت: ساكت شو! اينها، گونهاى از اشكال سنتى مشاوره است؛ اما امروز به كار بردنش، براى ما ممكن نيست. به قول شورانديك، همان طور كه لالايى گفتن، تب بچه را درمان نمىكند، گفتن واقعيتها هم جهلش را درمان نمىكند. با توجه به اين كه شما پژوهشهايى در زمينه معنادرمانى داشتهايد، اگر موافق باشيد، براى آشنايى بيشتر خوانندگان با اين الگوى مشاورهاى، به اين موضوع بپردازيم؛ معنادرمانى، در سادهترين شكلش، چيست و چه گسترهاى را شامل مىشود؟ در سادهترين تعريف، معنادرمانى يعنى درمان از رهگذر معنا. در جنبش وجودى فلسفه، دو ديدگاه داريم؛ يكى ديدگاه كسانى كه مىگويند زندگى در نهايت، بىمعناست و ما بايد جرأت اين را داشته باشيم كه با بىمعنايىاش، روبهرو شويم و ديگرى ديدگاه كسانى - مثل فرانكل - كه مىگويند: معنا، ژرفتر از عقل و منطق است و ما با يك دانايى قلبى، زندگى مىكنيم، نه با يك دانايى عقلى؛ البته نه اين كه بخواهند عقل را رد كنند. فرانكل مىگويد: ما وقتى به خواستههاى موقعيت، پاسخ بدهيم، معنا را كشف مىكنيم. به عنوان مثال، وقتى به شما مىگويند سرطان داريد يا ورشكست شدهايد، چه اتفاقى مىافتد؟ شما به يك تكليف منحصر به فرد زندگى، تعهد پيدا مىكنيد؛ يعنى بايد يك پاسخ به اين چالش جديد و اين هماوردجويى جديد، بدهيد. معنادرمانى در جامعه فعلى ما، به اين دليل كه اين هماوردجويىها و بىثباتىها در محيط زياد است، قاعدتاً كاربرد زيادى دارد. معنادرمانى به درك تجربه لحظه، اكتفا نمىكند و بحث معناى نهايى هم مطرح است؛ يعنى يك معناى نهايى - كه حالا فرانكل مىگويد اسمش را مىتوانيد خدا بگذاريد - وجود دارد؛ همانطور كه در جامعه ما هم همهاش صحبت از معناست. دغدغههاى ما، دغدغههاى فرو كاستهاى نيست؛ اما موضوع اين است كه به شكل درستى، به آن پاسخ داده نشده است. معنادرمانى، خورشيدى است كه از مشرق مسئوليت، طلوع مىكند و در مغرب معناى نهايى، آرام مىگيرد و به انسان مىگويد كه تو مىتوانى با مسئول بودن - آن چنان كه ابراهيم عليهالسلام نسبت به اسماعيل عليهالسلام در قبال يك معناى نهايى (خدا) مسئول بود و به يك تكليف پاسخ داد و سرانجام هم اسماعيل را به دست آورد و هم به آن مقام رسيد - و با پاسخ به تعهد و انجام تكليف، از زندگى متعالىترى بهرهمند شوى. وقتى از روانشناسى وجودى و معنادرمانى حرف مىزنيم، آيا لزوماً بايد آن را با زمينههاى متعارفش در نظر بگيريم؟ به عبارت ديگر، با در نظر گرفتن مشتركاتى كه با فرهنگ ما دارد، چگونه مىتوانيم رويكردى همخوان با مقتضيات فرهنگى خودمان، به آن داشته باشيم؟ اجازه بدهيد ابتدا مثالى بزنم؛ در ادبيات ايران، عشق، يك مفهوم اساسى است؛ ولى همين ادبيات عاشقى يا عشق مدار، در برخى موارد، به ادبيات آزار تبديل شده است. عشق، يك مفهوم وجودى است و در اين، ترديدى نيست. روانشناسان وجودى، درباره عشق، بيشترين بحث را كردهاند؛ يعنى عشق را وسيلهاى براى وصل شدن به معبود مىدانستند؛ اما افرادى، جنبههايى ديگر از عشق را مورد توجه قرار دادند و در نتيجه، عشق به آزار تبديل شد! ما ترانههاى زيادى با اين مفاهيم مىشنويم: »الهى بميرى؛ الهى سقف آسمان روى سرت خراب شود؛ من اهل نفرين نبودم و...«؛ اينها، يعنى انحراف يك مفهوم وجودى كه تحت عنوان عشق، شكل گرفته است. موانع ما، هنوز زياد است وگرنه ادبيات ما، ادبيات آزار نبود. سياه نشان دادن، كار آسانى است و هر كسى مىتواند اين كار را بكند. پاسخگويى به وجود انسان، سخت است! خلاء وجودى، دو علامت بارز دارد؛ فقدان ابتكار و بىتفاوتى. در جوامع امروز، يك مفهوم ديگر وجودى هم در حال افول است و آن، مسئوليت است كه اين، از پيامدهاى مدرنيته است. همان طور كه مدرنيته مىآيد، فردگرايى هم در آن، زياد مىشود؛ يعنى فرد مىگويد: فقط من؛ من كارى به بقيه ندارم! به اين ترتيب، خود به خود به اومانيسم مىرسيم و هيچ ترديدى در اين نيست. اين افولى كه در پايههاى دينى، مذهبى و معنايى مردم ديده مىشود، به اين دليل است كه ما از دين، فقط به ظواهرش اهميت مىدهيم. آيا ما هيچ وقت از فرزندمان پرسيدهايم كه معناى زندگى چيست؟ آيا از احساس تنهايى او و پرسشهاى ديگرى از اين قبيل كه بنيادىاند، سؤال كردهايم؟ اين نوع نگاه، از زاويه مدرنيته، قابل تفسير است. براى بازسازى اين مفاهيم در يك جامعه دينى و بومى كردن آن، زمان زياد و كار فراوانى لازم است. و سخن آخر؟ مىخواهم مطلبى را عنوان كنم و مطمئنم كه اگر مسئولى اين را بخواند و احساس مسئوليت در او باشد، تكان مىخورد؛ ما همهاش فكر مىكنيم كه اسرائيل و آمريكا، از موشكهاى ما مىترسند؛ اما موضوع اين است كه آنها از نمادهاى ما مىترسند. در اروپا، پاپها، سالها از مردم يك چيز را پنهان مىكردند و آن، عدد صفر بود؛ يعنى آنها از شمشيرهاى تيز مسلمانان نمىترسيدند؛ اما از عدد صفر مىترسيدند؛ چون عدد صفر، موجب تحولات عميقى در بنيادهاى فكرى جامعه مىشد. از اين رو، آنها نماد را از مردم پنهان مىكردند. آنها از اين نمادها مىترسيدند؛ نمادهايى كه حامل يك واقعيت براى ماست. نماد مجسمه آزادى، هرگز محقق نشد؛ زيرا اصالت را از آن گرفتند و بعد به آن يك هويت كاذب دادند. اين هويت، بر اساس يك الگوى مُثله شده - كه يك سرى سرمايهدار آن را نوشتهاند - براى جامعه آمريكا ترسيم شد؛ يعنى يك هويت نوشتارى و بعد گفتند: بايد اين طور باشيد و از مسئوليت، خبرى نبود! منظور از مسئوليت، مسئوليت وجودى است؛ نه مسئوليت در قبال آن هويت نوشتارى. اگر جامعه ايرانى مىخواهد در مسير هويت وجودى انسانها حركت كند، بايستى نمادى داشته باشد و من پيشنهاد مىكنم كه در سواحل جنوبى ايران، يك مجسمه يا پيكره مسئوليت برپا شود تا اين نماد، به عنوان نماد جامعه ايرانى، همواره به ما يادآورى كند كه تو جامعهاى هستى كه در دنيا، مسئوليت دارى و وقتى مسئوليت دارى، آزادىات هم به ديگران و به خودت آسيب نمىزند و چنين نمادى است كه تخريبش از موشكهاى ما بيشتر است. فرانكل مىگويد: يك ايمان كم، با يك نسيم، از بين مىرود؛ اما يك ايمان عميق و يا آتش فروزان، با هر تندبادى، وسيعتر و فروزانتر مىشود. بنابراين، آن چه در مركز يك ايمان قرار دارد، مسئوليت در قبال خود و پرسشهاى اساسى، در قبال جامعه است. تعداد مراجعه 1117 بار |
||||||
| مطلب فوق را چگونه ارزیابی می کنید؟ عالی خوب متوسط | ||||||