تو چقدر بد نیستی!  

شماره 55 - فروردین 1386

موضوع :حرف نو

تحريريه پرسمان

ارسال برای دوستان

   

گفت‏وگو با احمدرضا محمدپور، روان‏شناس بالينى و روان درمانگر
به كوشش: لعيا درفشه

مشاوره از ديرباز تاكنون، در همه جوامع، ابتدا به روش‏هاى سنتى مرسوم بوده، با گذشت زمان، شكل‏ها و شيوه‏هاى روشمند و تخصصى‏ترى به خود گرفته است. در كشور ما نيز كار مشاوره و روان‏درمانى، به تدريج، به شكل حرفه‏اى‏اش مطرح شد و در كنار روش‏هاى سنتى و به اقتضاى مناسبات جديد جامعه كنونى، سر برآورد.
نظر به اهميت اين موضوع، بر آن شديم تا طى گفت‏وگويى با احمدرضا محمدپور، روان‏شناس بالينى و روان درمان‏گر، ضمن ارائه دورنمايى از وضعيت فعلى مشاوره در كشورمان از گذشته تا امروز، مرورى اجمالى بر يكى از الگوهاى مشاوره‏اى موجود، يعنى معنادرمانى داشته باشيم.
محمدپور، كارشناس ارشد روان‏شناسى بالينى از انستيتو روان‏پزشكى تهران است. از آثار قلمى او، مى‏توان به »ويكتور اميل فرانكل، بنيان‏گذار معنادرمانى«، »فراديدى بر روان‏شناسى بالينى: سير تاريخى، تحمل ابهام و افق‏هاى فرارو«، »التزام دينى و مرگ و مير«، »يونگ و نمادپردازى مذهبى« و »نگاهى به نظريه مذهب ويكتور اميل فرانكل«، اشاره كرد. با هم اين گفت‏وگو را مى‏خوانيم.
×××

براى شروع، ابتدا تعريفى از معنا و مفهوم مشاوره و نيز دورنمايى از كاركردهاى مشاوره را از گذشته تا امروز، بيان بفرماييد.
به طور كلى، اگر بخواهيم ببينيم مشاوره چيست، بهترين مصداقش مشاوره‏هايى است كه مردم كوچه و بازار، با مراجعه به ريش سفيد يا بزرگ روستا يا مبلغ‏هاى مذهبى محله، انجام مى‏دادند و از آنان، كسب تكليف مى‏كردند؛ چون معتقد بودند كسى كه به اصطلاح، چند تا پيراهن بيشتر پاره كرده يا با كتاب خدا آشناست، چيزهاى بيشترى مى‏داند و معمولاً هم همين طور بود؛ اما بعد از مدتى، در جامعه، مقتضيات جديدى مطرح شد و تحولات عصر، چيزهايى را به جامعه تحميل كرد؛ مثل زمانى كه جامعه شروع به صنعتى شدن كرد و مردم مجبور بودند با دانش جديد - كه از غرب مى‏آمد و پايه‏اش خردگرايى غربى بود - آشنا شوند و از آن استفاده كنند. اين فاصله در غرب هم ايجاد شد؛ يعنى در يك دوره‏اى، پاسخ‏گوها ديگر نمى‏توانستند همگام با مقتضيات، واقعيت‏ها و خواسته‏هاى مردم، پيش بروند؛ چون به هر حال، جامعه در حال رشد بود و مردم هم نمى‏توانستند بر همان نسبت‏هاى پيشين، باقى بمانند و اگر هم كسى مى‏خواست جلوى جامعه در حال رشد را بگيرد، به همان تجربه‏اى مى‏رسيد كه كمونيست‏ها رسيدند؛ يعنى آنان خواستند كه مدرنيته ناتمام را اعدام و يا منجمد كنند كه همين مسئله، باعث فروپاشى آنها شد. در نتيجه، مدرنيته، راه خودش را رفت و در ادامه، رشته‏هاى جديدى شكل گرفت كه مشاوره و روان‏درمانى نيز از آن رشته‏ها مى‏باشند.
از آن‏جا كه روش‏هاى موجود مشاوره، ديگر نمى‏توانستند پاسخ‏گوى نيازهاى روز باشند و پا به پاى مردم جلو بيايند، مشاوره هم بايد مثل همه چيزهاى ديگر، تخصصى مى‏شد و از آن حالت عام و كلى، بيرون مى‏آمد. به اين ترتيب، رشته‏هاى مشاوره و روان‏شناسى بالينى شكل گرفتند. اين نكته را هم يادآور شوم كه از آن‏جا كه روان‏درمانى، يك تدبير و يك مداخله در ساختارهاى شخصيتى فرد محسوب مى‏شود، عميق‏تر و ژرف‏تر از مشاوره است؛ اما به دليل اين كه همه مردم نمى‏توانند به روان‏درمانى گردن نهند، بايستى هم روان‏شناسى‏هاى مشاور، هم روان‏شناسى‏هاى بالينى، هم روان‏پزشكى‏ها و به طور كلى، تيم بهداشت روان، به سمت ارائه خدمات مشاوره‏اى مى‏آمدند تا بتوانند در حد امكان، به مردم خدمت كنند.


به اين نكته اشاره كرديد كه رشته‏هاى مشاوره و روان‏شناسى بالينى نيز مانند ديگر دانش‏هاى جديد، از غرب آمدند و مردم بنا به مقتضيات زمان، ناگزير به آشنايى و هماهنگى با آنها شدند؛ حال گر چه نمى‏توان براى مسائل اساسى انسان - به ويژه براى رنج او - محدوده جغرافيايى تعيين كرد، اما به هر حال، اين را هم نمى‏توان ناديده گرفت كه آن‏چه از غرب مى‏آمد، در بسيارى موارد، ناهمخوان با فرهنگ بومى ما بود؛ آيا امروز اين امكان را داريم كه اين الگوها را بومى كنيم؟
روان‏شناسى چيزى نيست كه بگوييم چون غربى است، بايد آن را كنار گذاشت؛ براى مثال، ما نمى‏خواهيم چرخ را دوباره اختراع كنيم و همه كارهاى غرب را دوباره انجام دهيم. غرب هم اگر در اين زمينه پيشرفت كرده، دليلش اين است كه بسترى مناسب برايش فراهم شد.
اگر نگاهى به تاريخ خودمان بيندازيم، مى‏بينيم ما همواره در حال كشمكش بوده‏ايم؛ يعنى ما كمتر دوران ثبات داشته‏ايم؛ اما هر وقت هم به ثبات رسيديم، توانستيم كار كنيم. اين كه ما بخواهيم يك روان‏شناسى اسلامى يا يك روان‏شناسى ايرانى پايه‏گذارى كنيم، خيلى خوب است؛ اما من فكر مى‏كنم كه انجام چنين كارى، به اين زودى ميسر نباشد؛ زيرا دغدغه‏ها، خيلى دغدغه‏هاى فروكاسته‏اى است؛ به ويژه در بين استادان مشاوره و روان‏شناسى. اگر ما يك روان‏شناسى متأثر از روان‏شناسى كلاسيك، با ملاحظات و اقتضائات بومى - فرهنگى جامعه ايرانى - اسلامى را لحاظ كنيم، چنين كارى، درحال حاضر، شدنى است. بسيارى مسائل در جامعه ايرانى - مثل وسواس - زيربناى فرهنگى دارند. در روان‏درمانى، اگر استعاره مريض را عوض نكنيم، درمان، اتفاق نمى‏افتد. خون در جامعه ايرانى كثيف است و مشاور نمى‏تواند به فرد بگويد خون نجس نيست؛ زيرا اين مسئله، در ذهن و انديشه او هست. اگر بخواهيد اين استعاره را عوض كنيد، بايد مسائل فرهنگى را در نظر بگيريد. براى اين كه بخواهيم به سمت يك روان‏شناسى اسلامى برويم، فعلاً محدوديت‏هايى وجود دارد؛ اما در درازمدت، شايد بتوان كارى كرد.
ترس از تكرار اشتباه‏هاى گذشته، آدم‏ها را صبور مى‏كند. ما هم بايد صبر كنيم. ما بايد روان‏شناسى كلاسيك و روش‏هاى آن را بر مبانى و آموزه‏هاى اسلامى عرضه كنيم و اين كار، به زمان نياز دارد.


در حال حاضر در كشور ما چه آسيب‏ها و مشكلاتى، متوجه حوزه مشاوره و روان‏درمانى است؟
آسيب‏شناسى مشاوره و روان‏درمانى در ايران، هنوز در ميانه راه قرار دارد و ما هنوز در حال تجربه‏ايم. من فكر مى‏كنم كه در ايران، ما در دهه روان‏شناسى به سر مى‏بريم. درست است كه سازمان نظام روان‏شناسى و مشاوره، تأسيس شده، اما چون ما در حال تجربه‏ايم، شايد نشود آن آسيب‏شناسى مورد نظر را به شكل كلاسيكش انجام داد؛ چون اين روان‏شناسى، مثل ساختمانى نيمه‏ساز يا ساختمانى است كه فرو ريخته و آن قدر گرد و غبار در اطرافش هست كه نمى‏توانيم بگوييم چقدر آسيب در آن وجود دارد.


منظور من همين محدوده وضع موجود است؛ يعنى آن مقدارى كه قابل بررسى است و شما به عنوان يك روان‏شناس بالينى، به دليل قرار گرفتن در متن اين حوزه، شخصاً با آن سروكار داريد و آن را مى‏بينيد.
از آن‏جا كه نظام آموزشى ما خيلى مدرك‏گراست، در نتيجه، دانشجويان ما وقتى وارد حوزه مشاوره يا روان‏درمانى - به ويژه روان‏درمانى - مى‏شوند، مى‏بينند كه بيمار اول، خودشان هستند. چرا؟ چون مشاوره و روان‏شناسى بالينى، يك چيز و مشاور بالين‏گر شدن، يك مسئله ديگر است.
چون اينها در يك ساختار مدرك گرا، رشد كرده‏اند، وقتى با مُراجع يا درمان‏جو روبه‏رو مى‏شوند، عملاً نااميد مى‏شوند؛ يعنى در عمل نمى‏توانند طرف را اصلاح كنند؛ چون روش‏هاى عملى را فرا نگرفته‏اند!
ياد گرفتن يك روش عملى، گاهى ممكن است چهار پنج سال وقت بگيرد و همواره همه چيز، در دسترس ما نمى‏باشد. اين آدم‏ها اغلب كسانى هستند كه خودشان روانكاوى يا روان‏درمانى نشده‏اند و به همين دليل، كارى هم كه مى‏كنند، يك كار كتابى است؛ مثل اين كه نقشه‏اى به اين افراد داده‏اند و بر اساس آن نقشه، عمل مى‏كنند و طبيعى است كه هيچ وقت نقشه، خود قلمرو نيست! اين، اولين آسيب‏شناسى است.
دوم اين كه وقتى خودشان وارد كار مى‏شوند، مى‏بينند كه درمان‏جو مسائلى دارد كه در آن نقشه، آورده نشده و در نتيجه، نمى‏توانند با كليت وجودى درمان‏جو، روبه‏رو شوند. به همين دليل، در يك جا متوقف مى‏شوند. وقتى مغزها كار نكنند، در نتيجه، دست‏ها كار مى‏كنند و وقتى اينها به مانع برمى‏خورند، شروع به باج دادن به درمان‏جو مى‏كنند؛ يعنى به تعريف و تمجيد مى‏پردازند و يا برخوردى خصمانه و تهاجمى را با درمان‏جو در پيش مى‏گيرند؛ يعنى عصبانى هستند از اين كه چرا تو خوب نمى‏شوى!
اين، يك آسيب‏شناسى اساسى است؛ مخصوصاً كه درآمدزايى هم در كنارش هست. ضمن اين كه گاهى يك مشاور، حتى اگر تمام آموزش‏هاى لازم را هم ديده باشد، باز يك سرى مسائل عجيب و غريب در مراجع شكل مى‏گيرند كه غير قابل پيش‏بينى هستند و نياز به واكنش‏هاى خود به خودى مشاور و درمان‏گر دارند كه اينها در هيچ كتابى نوشته نشده‏اند. همچنين مشاوره و روان‏شناسى، نيازمند اطلاعاتى وسيع از فلسفه، روان‏شناسى، جامعه‏شناسى، اديان و خيلى چيزهاى ديگر است. ما يك روان‏شناسى و مشاوره سرخورده داريم؛ يعنى افراد با كله‏هاى پر از باد مى‏آيند؛ اما وقتى در محيط كار بالينى قرار مى‏گيرند، بيش از چهار يا پنج جلسه نمى‏توانند درمان‏جو يا مراجع را اداره كنند. علت اين ناتوانى اين است كه آموزش‏هاى لازم را نديده‏اند. به هر حال، شايد آن‏چه من شخصاً مى‏بينم، ملاك نباشد؛ اما وضع موجود، نه تنها مطلوب نيست، بلكه نگران‏كننده است.


اگر بخواهيد ميان مفهوم سنتى مشاوره و مشاوره به معناى تخصصى و امروزى آن، مقايسه‏اى انجام دهيد، چه كاركردها و تفاوت‏هايى برايشان قائل مى‏شويد؟
مشاوره سنتى، اغلب يك سرى نصيحت‏ها و پند و اندرزهايى است كه معمولاً كلى است؛ اما درست از آن جا كه مشاور شروع به درك درمان‏جو مى‏كند و وارد دنياى پديدارى او مى‏شود، مسئله تخصصى مى‏شود؛ يعنى وقتى سعى مى‏كند دنيا را از زاويه ديد او ببيند، مسئله، عملاً مسئله متفاوتى مى‏شود.
وقتى فردى مى‏گويد كه فرزند من دزدى مى‏كند - و اين درباره بيمارى باشد كه دزدى اجبارى دارد - اگر به او بگوييد كه دزدى كار بدى است، دزدها به جهنم مى‏روند و...، اين فقط احساس گناه فرد را زياد مى‏كند؛ در حالى كه روان‏شناسى ثابت كرده كه وقتى احساس گناه فرد زياد مى‏شود، فرد واكنش جبرانى انجام مى‏دهد تا احساس گناهش را كاهش دهد. اين گونه آموزه‏ها، بر اساس هنگامه‏اى كه دارد اتفاق مى‏افتد، نيست! خيلى از مشاوران و روان‏شناس‏ها وقتى با هنگامه وجودى و با خاص بودن و منحصر به فرد بودن درمان‏جو روبه‏رو مى‏شوند، شروع به استفاده بى‏رويه از فنون مى‏كنند؛ چون اگر شما بخواهيد با كل وجودىِ يك موجود، به نام انسان، روبه‏رو شويد، مجبوريد از خودتان بگذريد و گذشتن از خود، اضطراب‏آور است؛ زيرا ما با يك انسان روبه‏رو هستيم؛ موجودى كه عشق را مى‏فهمد؛ درد را مى‏فهمد؛ آزادى را مى‏فهمد و با مرگ روبه‏روست. اينها، دغدغه‏هاى وجودى اوست. بنابراين، در مفهوم جديد مشاوره، مسائل عميق انسانى، مورد بحث قرار مى‏گيرند، كه در مفهوم سنتى‏اش، اين مسائل تخصصى نشده‏اند. در مفهوم جديد مشاوره، به ويژه در اشكال وجودى يا روان‏كاوانه، آن چيزى كه درمان‏جو را وادار به سخن گفتن مى‏كند، مورد توجه قرار مى‏گيرد؛ اما در شكل سنتى، همواره يك سرى چارچوب‏ها وجود دارد.


آيا شما هيچ كاركرد مثبتى براى مشاوره سنتى قائل نيستيد؟
چرا، قائلم؛ اما مى‏خواهم بگويم اگر آن روش به تنهايى پاسخ‏گو بود، باقى مى‏ماند. اين كه جدايى ما از سنت باعث برخى بيمارى‏هاى فعلى شده، مى‏تواند يك فرضيه باشد؛ اما در برابر، مدرنيته هم چيزهاى مثبتى براى بشر داشته است. در نظر گرفتن اينها با هم، كار دشوارى است. مشاوره سنتى هم مى‏تواند مورد استفاده قرار بگيرد؛ اما نه كوركورانه! بايد ديد كه فلسفه و منطقى كه مشاور را وادار به اين كرده كه فلان حرف را بزند، چه بوده است.
اگر ما آن منطق را در شرايط و جامعه فعلى به كار ببنديم، خيلى مفيد است؛ اما اگر بخواهيم كوركورانه آنها را به كار ببريم، بعضى غيرممكن است؛ مانند آن مردى كه احتمالاً حملات روان پريشى در جمع داشت و شروع به سروصدا كرد و حضرت مسيح خطاب به شيطان درون او گفت: ساكت شو! اينها، گونه‏اى از اشكال سنتى مشاوره است؛ اما امروز به كار بردنش، براى ما ممكن نيست. به قول شورانديك، همان طور كه لالايى گفتن، تب بچه را درمان نمى‏كند، گفتن واقعيت‏ها هم جهلش را درمان نمى‏كند.


با توجه به اين كه شما پژوهش‏هايى در زمينه معنادرمانى داشته‏ايد، اگر موافق باشيد، براى آشنايى بيشتر خوانندگان با اين الگوى مشاوره‏اى، به اين موضوع بپردازيم؛ معنادرمانى، در ساده‏ترين شكلش، چيست و چه گستره‏اى را شامل مى‏شود؟
در ساده‏ترين تعريف، معنادرمانى يعنى درمان از رهگذر معنا. در جنبش وجودى فلسفه، دو ديدگاه داريم؛ يكى ديدگاه كسانى كه مى‏گويند زندگى در نهايت، بى‏معناست و ما بايد جرأت اين را داشته باشيم كه با بى‏معنايى‏اش، روبه‏رو شويم و ديگرى ديدگاه كسانى - مثل فرانكل - كه مى‏گويند: معنا، ژرف‏تر از عقل و منطق است و ما با يك دانايى قلبى، زندگى مى‏كنيم، نه با يك دانايى عقلى؛ البته نه اين كه بخواهند عقل را رد كنند. فرانكل مى‏گويد: ما وقتى به خواسته‏هاى موقعيت، پاسخ بدهيم، معنا را كشف مى‏كنيم. به عنوان مثال، وقتى به شما مى‏گويند سرطان داريد يا ورشكست شده‏ايد، چه اتفاقى مى‏افتد؟ شما به يك تكليف منحصر به فرد زندگى، تعهد پيدا مى‏كنيد؛ يعنى بايد يك پاسخ به اين چالش جديد و اين هماوردجويى جديد، بدهيد. معنادرمانى در جامعه فعلى ما، به اين دليل كه اين هماوردجويى‏ها و بى‏ثباتى‏ها در محيط زياد است، قاعدتاً كاربرد زيادى دارد. معنادرمانى به درك تجربه لحظه، اكتفا نمى‏كند و بحث معناى نهايى هم مطرح است؛ يعنى يك معناى نهايى - كه حالا فرانكل مى‏گويد اسمش را مى‏توانيد خدا بگذاريد - وجود دارد؛ همان‏طور كه در جامعه ما هم همه‏اش صحبت از معناست. دغدغه‏هاى ما، دغدغه‏هاى فرو كاسته‏اى نيست؛ اما موضوع اين است كه به شكل درستى، به آن پاسخ داده نشده است. معنادرمانى، خورشيدى است كه از مشرق مسئوليت، طلوع مى‏كند و در مغرب معناى نهايى، آرام مى‏گيرد و به انسان مى‏گويد كه تو مى‏توانى با مسئول بودن - آن چنان كه ابراهيم عليه‏السلام نسبت به اسماعيل عليه‏السلام در قبال يك معناى نهايى (خدا) مسئول بود و به يك تكليف پاسخ داد و سرانجام هم اسماعيل را به دست آورد و هم به آن مقام رسيد - و با پاسخ به تعهد و انجام تكليف، از زندگى متعالى‏ترى بهره‏مند شوى.


وقتى از روان‏شناسى وجودى و معنادرمانى حرف مى‏زنيم، آيا لزوماً بايد آن را با زمينه‏هاى متعارفش در نظر بگيريم؟ به عبارت ديگر، با در نظر گرفتن مشتركاتى كه با فرهنگ ما دارد، چگونه مى‏توانيم رويكردى همخوان با مقتضيات فرهنگى خودمان، به آن داشته باشيم؟
اجازه بدهيد ابتدا مثالى بزنم؛ در ادبيات ايران، عشق، يك مفهوم اساسى است؛ ولى همين ادبيات عاشقى يا عشق مدار، در برخى موارد، به ادبيات آزار تبديل شده است. عشق، يك مفهوم وجودى است و در اين، ترديدى نيست. روان‏شناسان وجودى، درباره عشق، بيشترين بحث را كرده‏اند؛ يعنى عشق را وسيله‏اى براى وصل شدن به معبود مى‏دانستند؛ اما افرادى، جنبه‏هايى ديگر از عشق را مورد توجه قرار دادند و در نتيجه، عشق به آزار تبديل شد! ما ترانه‏هاى زيادى با اين مفاهيم مى‏شنويم: »الهى بميرى؛ الهى سقف آسمان روى سرت خراب شود؛ من اهل نفرين نبودم و...«؛ اينها، يعنى انحراف يك مفهوم وجودى كه تحت عنوان عشق، شكل گرفته است. موانع ما، هنوز زياد است وگرنه ادبيات ما، ادبيات آزار نبود.
سياه نشان دادن، كار آسانى است و هر كسى مى‏تواند اين كار را بكند. پاسخ‏گويى به وجود انسان، سخت است! خلاء وجودى، دو علامت بارز دارد؛ فقدان ابتكار و بى‏تفاوتى. در جوامع امروز، يك مفهوم ديگر وجودى هم در حال افول است و آن، مسئوليت است كه اين، از پيامدهاى مدرنيته است. همان طور كه مدرنيته مى‏آيد، فردگرايى هم در آن، زياد مى‏شود؛ يعنى فرد مى‏گويد: فقط من؛ من كارى به بقيه ندارم! به اين ترتيب، خود به خود به اومانيسم مى‏رسيم و هيچ ترديدى در اين نيست. اين افولى كه در پايه‏هاى دينى، مذهبى و معنايى مردم ديده مى‏شود، به اين دليل است كه ما از دين، فقط به ظواهرش اهميت مى‏دهيم.
آيا ما هيچ وقت از فرزندمان پرسيده‏ايم كه معناى زندگى چيست؟ آيا از احساس تنهايى او و پرسش‏هاى ديگرى از اين قبيل كه بنيادى‏اند، سؤال كرده‏ايم؟ اين نوع نگاه، از زاويه مدرنيته، قابل تفسير است. براى بازسازى اين مفاهيم در يك جامعه دينى و بومى كردن آن، زمان زياد و كار فراوانى لازم است.


و سخن آخر؟
مى‏خواهم مطلبى را عنوان كنم و مطمئنم كه اگر مسئولى اين را بخواند و احساس مسئوليت در او باشد، تكان مى‏خورد؛ ما همه‏اش فكر مى‏كنيم كه اسرائيل و آمريكا، از موشك‏هاى ما مى‏ترسند؛ اما موضوع اين است كه آنها از نمادهاى ما مى‏ترسند. در اروپا، پاپ‏ها، سال‏ها از مردم يك چيز را پنهان مى‏كردند و آن، عدد صفر بود؛ يعنى آنها از شمشيرهاى تيز مسلمانان نمى‏ترسيدند؛ اما از عدد صفر مى‏ترسيدند؛ چون عدد صفر، موجب تحولات عميقى در بنيادهاى فكرى جامعه مى‏شد. از اين رو، آنها نماد را از مردم پنهان مى‏كردند.
آنها از اين نمادها مى‏ترسيدند؛ نمادهايى كه حامل يك واقعيت براى ماست. نماد مجسمه آزادى، هرگز محقق نشد؛ زيرا اصالت را از آن گرفتند و بعد به آن يك هويت كاذب دادند. اين هويت، بر اساس يك الگوى مُثله شده - كه يك سرى سرمايه‏دار آن را نوشته‏اند - براى جامعه آمريكا ترسيم شد؛ يعنى يك هويت نوشتارى و بعد گفتند: بايد اين طور باشيد و از مسئوليت، خبرى نبود! منظور از مسئوليت، مسئوليت وجودى است؛ نه مسئوليت در قبال آن هويت نوشتارى.
اگر جامعه ايرانى مى‏خواهد در مسير هويت وجودى انسان‏ها حركت كند، بايستى نمادى داشته باشد و من پيشنهاد مى‏كنم كه در سواحل جنوبى ايران، يك مجسمه يا پيكره مسئوليت برپا شود تا اين نماد، به عنوان نماد جامعه ايرانى، همواره به ما يادآورى كند كه تو جامعه‏اى هستى كه در دنيا، مسئوليت دارى و وقتى مسئوليت دارى، آزادى‏ات هم به ديگران و به خودت آسيب نمى‏زند و چنين نمادى است كه تخريبش از موشك‏هاى ما بيشتر است. فرانكل مى‏گويد: يك ايمان كم، با يك نسيم، از بين مى‏رود؛ اما يك ايمان عميق و يا آتش فروزان، با هر تندبادى، وسيع‏تر و فروزان‏تر مى‏شود. بنابراين، آن چه در مركز يك ايمان قرار دارد، مسئوليت در قبال خود و پرسش‏هاى اساسى، در قبال جامعه است.

تعداد مراجعه   1117   بار
   
مطلب فوق را چگونه ارزیابی می کنید؟    عالی خوب   متوسط